(ایکون احساسات شازدهای) 15
یکساعت زل زده بودم ته نگاهت و ول کرده بودم این خیال آشفته را لای موج مویتان رام شود، بلکه جانم آرام شود از مرحمت دست شما...
یادم رفت عرض کنم چشم بد دور چه آن پیراهن عنابی به چشمان قهوهای نافذتان میآمد!!!(ایکون شازده معترف پر احساس)
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۱۰/۲۰ ساعت 23:55 توسط شازده اسدالله میرزا
|
اینجا قراره همه طنز بنویسن حتی طنز تلخ ولی هیچکس حق نداره به کسی توهین کنه !!!