یک‌ساعت زل زده بودم ته نگاه‌ت و ول کرده بودم این خیال آشفته را لای موج موی‌تان رام شود، بلکه جانم آرام شود از مرحمت دست شما...

یادم رفت عرض کنم چشم بد دور چه آن پیراهن عنابی به چشمان قهوه‌ای نافذتان می‌آمد!!!(ایکون شازده معترف پر احساس)