لنگه‌های کهنه‌ی چوبی در حیاط از صبح شروع به جیرجیر کرده‌اند لابد سراغت را می‌گیرند و خبر دارند که امشب می‌آیی بر در خانه‌ی دلم و قاشق می‌زنی... زودتر بیا که برای عشوه‌ی خندان و غمزه‌ی گوشه‌ی ابرو و دل‌بری‌های شیرینت دلم ... دلم ... دلم... درد می‌کند(ایکون احساسات شازده‌ای)