(ایکون احساسات شازدهای) 18
لنگههای کهنهی چوبی در حیاط از صبح شروع به جیرجیر کردهاند لابد سراغت را میگیرند و خبر دارند که امشب میآیی بر در خانهی دلم و قاشق میزنی... زودتر بیا که برای عشوهی خندان و غمزهی گوشهی ابرو و دلبریهای شیرینت دلم ... دلم ... دلم... درد میکند(ایکون احساسات شازدهای)
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۱۲/۲۳ ساعت 13:31 توسط شازده اسدالله میرزا
|
اینجا قراره همه طنز بنویسن حتی طنز تلخ ولی هیچکس حق نداره به کسی توهین کنه !!!