از خودم ترسیدم و نترسیدم و خودم را در آینه دیدم و نشناختم و شناختم و ترسیدم و نترسیدم و خیره نگاه کردم و لبخند زدم...

من به خودم لبخند زدم به خودی که ازش ترسیدم و عکس در آینه به من لبخند زد که نترس من از ترس لبخند زدم و اون از محبت...

امروز توی وبلاگ یکی از دوستان خوندم که باید از چه مردهایی ترسید از خودم ترسیدم وقتی می‌دانم که باید شعر بخوانم باید جواب برو به جهنم‌‌ را با برو کافه دو قهوه سفارش بده می‌دهم از خودم ترسیدم وقتی قهر است می‌گویم وقتی قهری خواستنی‌تر می‌شوی از خودم می‌ترسم که قهوه‌ی تمام کافه‌های دنیا را مزه کردم تا ایمان بیاورم فرمول قهوه‌ی معرکه‌اش با عشق آسیاب کردن است از این‌که هسته‌ی تمام زرد‌آلوهای قلبم را مغز می‌کنم برای جلوگیری از سردی عشق از خودم ترسیدم با همه‌ی این اعتقادات از خودم ترسیدم که فروغ حفظم که شاملو را از برم و با حمید زندگی کردم...

از خودم می‌ترسم که پشت پیانو بهترین آهنگ‌ها را نرم می‌نوازم  می‌ترسم که دل به آبی آسمان داده‌ام و عشق را نشان داده‌ام و در راه دوستانم جان داده‌ام و...

ترسیدم نکند نباید عود را بشناسم شمع را دوست بدارم و عطر بزنم و مو شانه کنم و ریش بتراشم ترسیدم نباید بدانم نور را باید کم کنم و شمع را آتش بزنم و سیگار که به لب می‌گیرد قبل از آن‌که دست به فندک ببرد آتش بگیرانم برایش...

ترسیدم که یادم آمد همیشه همان‌قدر که برایم لذت بردن از هم‌آغوشی خودم مهم بود طرف مقابلم هم مهم بود که لذت ببرد و ارضا شود، می‌دانی ترسیدم که برایم مهم بود نوازش بعد از معاشقه را می‌دانم و حائز اهمیت بود برایم...

می‌دانی وقتی دقیقا خواندم که باید از مردانی که می‌دانند عشق آل‌ویز است و اظهارش آل‌دیز ترسید از خودم بیشتر ترسیدم و کلی به فکر فرو رفتم!!!

وقتی گفت بترس از مردی که با آرامش دارت‌ها را پرتاب می‌کند به صفحه پشت سرت و همه به هدف می‌خورند به فکر فرو رفتم که چرا کسی نمی‌داند شاید آن لحظه زمان برای مرد ایستاده از هجم حضور همراهش که می‌تواند با آرامش دارت‌ها را یکی یکی پرتاب کند و همه را به هدف بزند و از خودم ترسیدم که این را می‌دانم و کسی نمی‌داند و همه از من می‌ترسند...

چرا کسی نمی‌داند جان و جانم گفتن‌ها الله‌بختکی نیست حساب و کتاب دارد آدم نمی‌تواند به بقال بگوید جانم نمی‌تواند به همکار بگوید جانم نمی‌تواند حتی گاهی وقت‌ها "هان" گفتن‌ها هم حساب شده‌اند آن‌قدر احساس دارند که دوست داری هی صدایش کنی و "هان" بشنوی و باز صدایش کنی و ترسیدم این‌ها را می‌دانم و کسی نمی‌داند و می‌ترسند از کسانی که می‌گویند جان و جانم!!!

ترسیدند از مردی که سیاهی دور چشم را می‌بیند و ترسیدم که چرا فکر نمی‌کنند برای خیره شدن به چهره‌ات است نه نگاه سرکش و هیز به هرگوشه و هر صورتی و ترسیدم از خودم که می‌دانم و می‌ترسند

اگر با مردی راه رفتی و با کلامش و حرکاتش و نگاهش حس کردی زیبایی حس کردی تازه‌ای و حس کردی جان دوباره گرفته‌ای نترس بلکه دماغت را بالا بگیر و در این آرامش مسخ کننده فرو برو و بگذار لذت را حس کنی و حس بد تردید را از خود دور کن دوررررررررررررررررررررررررر...(ایکون باید می‌نوشتم)